چه ظهری بود! زیر آسمان سیمگون و آفتاب زرفام از رشته کوههایِ کندوان ، قله های پوشیده از برف را دیدم که گریه کنان ، از کوه و از گلوی ناودان با شتاب ، پیاده می شدند! چه هوایی داشت کوه و دشت! هوایی بسانِ نفس های تمشک وحشی و هوای یونجه ها و شبدرهای […]

چه ظهری بود!

زیر آسمان سیمگون و آفتاب زرفام
از رشته کوههایِ کندوان ،

قله های پوشیده از برف را دیدم
که گریه کنان ،
از کوه و از گلوی ناودان با شتاب ،
پیاده می شدند!

چه هوایی داشت کوه و دشت!

هوایی بسانِ نفس های تمشک وحشی
و هوای یونجه ها و شبدرهای نورسته !
چنان دلپذیر شد که
تو گویی بهار است

و پرنده روح و روان
از محبس عقل
رمید و رفت!
البته
نه ان عقل برتر حقیقت جوی ازاد؛
از عقل الوده به عرف؛
امیخته به غرور و نافهمی
و فریفته مصلحت اندیشی و عینیات!

در مسیر لحظه ی بی قراری ؛
در خوشه چینی از الماس عمر …
که در گذرگاه زمان ,, زغال ,, می شود؛
چه روزهایی که به شیدایی
و بر تنهایی خویش گریسته ایم!
بسیاری از ما ؛ همین گونه ایم؛
درونی پر؛ حضوری تهی؛
دلی عاشق و نهان؛ عقلی خودپرست و اشکار …
و تمام عمرمان را صرف نگهداری
و زیباتر کردن و قبولاندن قالب و نقابی می کنیم که سخاوتمندانه بر ما بخشیده اند!!!
و خود ارام ارام پشت ان؛
پیرتر؛ خودفراموش تر و تنها می شویم.

اینک ،،،

در هوایی بهارسان
و در خیالستان قلم
گندمزاران طلایی و شالیکاران پا در اب ؛
بره آهوانِ سر نهاده بر آغوش گرم مادر
درشکه چی های جوان
با اسب راهوارِ خِرَد را دیدم که
آزاد راه های جدید و نوساز تغییر
را نشانه می روند!

تا ما بتوانیم

در حرکتی دایم به سمت نبض هستی ؛
از شکلی که از ما ساخته اند
به سمت بی شکلی! کوچ کنیم
… احساسمان نفس بکشد
و برای هست شدن نیست شویم

فلورانس